تبليغاتX
آگراندیسمان
من

و تکان سیبک گلوی تو

+ نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 10:12 توسط اروس |

destruction

اینجا و آنجا ،هنوز

چیزهایی از تو باقی مانده است.

باقی مانده هایی غیر قابل بخشش.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 10:47 توسط اروس |

... و من برای زندگی اندازه نیستم.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 1:15 توسط اروس |

 

 

بعد از آن روزها از من و تو چه ماند؟

 تمام روز را منتظر بودم. خسته و آزرده نبودم. پرسیدی چرا. برای تو انتظار کشیدن را دوست داشتم. - دارم-تو خالص بودی. چیزی از شکلک های صورتت، لبخندت، چین گوشه ی چشمانت به وقت خنده، از دور و پر مدعا دستور دادنت، توجهت به نگاههای من، نگاههایت به من و...و راه رفتنت شبیه آن تویی بود که زمان دفنش کرد، عادی اش کرد، نابودت کرد.

موهای صورتت بلند شده بود. نامرتب تراز همیشه بودی. بوی دود میدادی. دوست نداشتی. ولی من دوست داشتم تو را از میان چهره ی ناشناخته ات پیدا کنم. مجبور بودم تو را به خودم یادآوری کنم.و تو آن بیرون، دستهای مرا پیدا کرده بودی. دست جوجو. انگار باید روی کشفت یک اسم هم میگذاشتی.برای من حس تازه ای بود. حس دستهای تو،حس حرکت انگشتانت،حس عادت ناخن هایت، وقتی که دست مرا با دو دست گرفته بودی.وقتی که انگشتانت را روی زیر بغل عرق کرده ی من گذاشته و بوییده بودی. وقتی من را میخواستی.

شاید از من، از رویای صورتم نزدیک صورتت، یا از همه ی نمادهایی که تو را از تو میگرفت میترسیدی.همه ی ترسهایت به شکل یک نه ی خفیف-انگار که با خودت باشی- و جدا کردن تنم از تنت، به بیرون از تو راه باز کرد و دوباره با نزدیک کردن من به خودت، شکل یک کابوس همیشگی به درون تو برگشت.

قلبت تند میزد.قلب خودم را نمیفهمیدم. بوییدن گردن تو.بوسیدنش. حس کردن دستهایت، وقتی بالا می آمدند و به دورم حلقه نمی شدند. و حس تکرار دوباره ی آن، تا جایی که صورتم را بلند کنم و نگاهت کنم. جلو آمدن بینی، دورتر شدن چشمها، ناپدید شدن لب ها. اتفاقاتی که برای من هم افتاده اند. نزدیکتر شدن. بینی محو. سه تا شدن چشم تو. سه تا شدن چشم من. نزدیک شدن به لب و نبوسیدنش. تکثیر قلب تو سمت راست قلب من. دوباره و دوباره به هم پیوستن. تنگ فشرده شدن میان دستهای تو. حلقه ی دستانم به دور گردنت. بوی دود موهایت. سکوت. صدای آب،پرنده،مردمی که از دور میروند. ترس دیده شدن. پنهان شدن لابلای سنگ ها،درون رود. روییدن از کف زمین،از میان قلوه سنگهای رودخانه، و بالاتر به هم رسیدن. حس آب توی کفش، صدای شلپ شلپ آن و کیف سکوت. جسارت لب ها در نزدیک شدن به هم. بوسه.

خارش پا در جوراب و کفش خیس

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم تیر 1389ساعت 20:54 توسط اروس |

خارش پا در جوراب و کفش خیس

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 14:0 توسط اروس |

و سه شنبه

انحنای هفته بود

که هر بار به شکلی

مرا به تو میرساند.

+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 17:11 توسط اروس |

 

برای نوازش دستان تو

دست راست من، پیرتر از چپ است.

+ نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 21:16 توسط اروس |

تف

1.وقتی که میخندیدی، لبانت را نمیدیدم، چین گوشه ی چشمانت را نگاه میکردم.

۲.با چشمان نیمه بازم، چشمان نیمه بازت را که بسته می شدند نگاه میکردم. نمی توانستم چشمانم را ببندم.

3.دوست دارم چشمانت که بسته است، پیراهنت را از تن تو بپوشم. تو میتوانی تصور کنی که چطور؟

4.نشسته ام سر راهی که تو از آن میگذری، و نگاه کردنت را از دور تمرین میکنم.

5.و ندیدنت را....

6.مشتت را باز می کنی، خالیست.

7.تو رفته ای و دیگر فنجان قهوه ای در کار نیست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:38 توسط اروس |

مرا روی نیمکت های پارک

کنار سینی و ظرف غذایت

در میان همه ی راههای با هم رفته

جا بگذار

مرا در ابتدای خیابان عبور آخرین بارت

روی زمین ترک خورده 

جا بگذار

و مزه ام را بعد از چهارراه های بی من تف کن

همه ام را تف کن

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 23:37 توسط اروس |

خسته بودی

باید میرفتی

دستی مدام تو را می کشید

صدایی، نجوایی، زمزمه ی پوچی

به ناگاه تو را از میان دستانم می ربود

چشمانت را باز نمی کردی

حضور بی توضیحی

تو را میان من و خود تاب میداد

تاب نیاوردی

باید...

باید میرفتی

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 11:24 توسط اروس |

و روز هشتم تو را

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 9:9 توسط اروس |

روی دیوار این همه صاف

تصویر سایه ی تو چه پیچ و تاب خورده است.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 9:37 توسط اروس |

شمارش معکوس

من برای تو شکل حرفهای نگفته بودم

شکل نگاههای ندیده،صداهای از یاد رفته

من برای تو یک یک بودم. یک دو،یک سه

من برای تو یک عدد نشمرده بودم.

بشمار،مرا بشمار، نگذار برایت در بی نهایت تمام شوم

مرا به جای ستاره ها ، اسکناسها

مرا به جای آدمهای در صف، به جای امتیازهای یک بازی

مرا به جای ضربان قلبت بشمار.

مرا زمزمه کن. مرا، رنگ لباسم را،عددم را.

من برای تو یک اسمم که به صدا در نمی آید

یک اشک، لب ، لبخند

یک جفت دست، پا، هرکدامشان جدا از هم

من برای تو جسد تشریح شده ام

من نهایت عددم

مرا از انتها بشمار

میخواهم در اولین عدد، در نخستین نگاه تو

در صفر بمیرم.

+ نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 13:43 توسط اروس |

مست كرد امشب نسیم مست شهریور مرا        گرچه باز از چشم تر آبانم ، از دل آذرم     (اخوان)

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 23:16 توسط اروس |

دلم فقط همین را میخواهد. اینکه یک روز دلش به خاطر کارهایش، به خاطرناراحتی های من، به خاطر نگاههای من که زمان رویشان خاک پاشیده است و به خاطر همه چیز، یک بار، فقط یک بار ، بگیرد. روزی که دیگر تصویر صورت مرا هم از یاد برده است.

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:11 توسط اروس |

دیگر نمیدانم که چیست. نمیدانم بودن یا نبودنش، دوست داشتن یا نداشتنش ، شنیدن صدایش، دیدن لبخندش و یا از یاد بردنش، دیگر فرقی هم دارد؟   کوچه ی تنگ و کوتاه بن بست. شروعش نکرده ای و به پایان رسیده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 22:31 توسط اروس |

با من تا پایانه ی اتوبوسها آمده بود. روبروی هم ایستاده بودیم. فقط همدیگر را نگاه میکردیم. نگاه او غمگینتر بود. هر دو انگار حرفی داشتیم که نمیتوانستیم بگوییم. تمام روز حتی یک کلمه هم در موردش حرف نزده بودیم. در مورد آنچه که ما را به سمت هم کشیده بود. درباره ی دلایلش. درباره ی هیچ چیز. احساساتمان را فرو خورده بودیم. هر کداممان این فکر را میکردیم، انگارکه نمیشود گفت.

روی صندلی کنار پنجره نشسته بودم. اتوبوس حرکت نکرده بود. هوا تاریک شده بود. او آن بیرون همچون سایه ای از زمانهای دور ایستاده بود. داشت تمام میشد. انگار نه انگار که همین چند لحظه قبلش بود. من میرفتم و هر دو به انتها میرسیدیم. نگاهش میکردم او هم من را. صورتش میان تاریکی ها کمرنگ شده بود. اما میتوانستم چشمانش را تصور کنم که چه حالی دارند. حالت همان چند لحظه قبل، همان غمگینی و همان سکوت را.خودش بود؟ همانی که آن روز را با تو بود؟ نه. آن نبود. الف روزهای گذشته بود. روزهایی که اسم و فامیل نداشت. یا روزهای قبلتر از آن که حتی صدا هم نداشت. هنوزهمان است .فقط در زمان دیگری و در جای دیگری ایستاده و من نگاهش میکنم. تنها فرقش نگاه بی پایان من و اوست که حرکت اتوبوس تمامش میکند. و او در تاریکی همچون سایه ی تصویری که در روز دارد بین ماشینهای دیگر گم میشود. ....

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 12:41 توسط اروس |

 

 دو شعر از شاعر آزادی ، سیاوش کسرایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 21:45 توسط اروس |

 

 

در خاک و خون تپیدن مردانه ، درد نیست / سهراب را بگو که پدر میرسد بمان./ سیاوش کسرایی

 

تعزیه ی مدرن با سوت kill bill

روز عاشورا نزدیک خانه مان تعزیه اجرا میکردند. بچه که بودیم  مامان ما را هم میبرد. من و مژگان هر کدام یک طرفش مینشتیم و نگاه میکردیم.... همیشه ماه محرم ها آنطور میشدم. میترسیدم. ازشان میترسیدم. مامان میگفت شمرند. آن موقع نمیدانستم که یک شخص است. همیشه فکر میکردم شمر یک نوعی از آدم است. نوعی که لباس قرمز میپوشد ، لابلای دسته ها میدود و بچه های سفید و سبز پوش را میزند. آن موقع دست مامان را محکم میگرفتم و خودم را بهش میچسباندم.

مردم دورشان جمع میشدند. گاهی جا برای نشستن نبود. شمرهای قرمزپوش میدویدند، شمشیرشان را در هوا تکان میدادند و سبزها را میکشتند. بعد پیروزمندانه یک بار دیگر شمشیرهاشان را در هوا میرقصاندند. انگار آنطور تیزتر میشد. دلم نمیخواست آنجا بمانم. مامان میگفت "یه کم صبر کن شیره الان میاد" ... شیر می آمد نه . خوشحال نمیشدم. کارتون نبود. او را هم قربانی میکردند. فقط می آمد و در میان دود بر سرش میزد. خیمه ها را آتش زده بودند.... مردم جیغ میزدند و گریه میکردند. میدانستم، باور میکردم که ما هم در خطریم. شاید از ترس بود که مانند مامان یک قطره اشک از چشمانم ریخته بود. دلیلش را نمیدانستم.

کاش همه چیز را، ترس را، آنقدر زود ، از بچگی ، تمرین نکرده بودیم.

پنج شنبه هم شبیه همان موقع ها بود. شاید چون به اندازه ی آن ظهرهای عاشورا، ظهر بود. همانقدر گرم بود.شمرها همانها بودند. فقط دیگر لباسشان قرمز نبود. چماق هایشان را در هوا تاب میدادند، میرقصاندند، آرام می ایستادند و به یکباره حمله میکردند. نه. نمیخواهم بترسم....اما قبل از آنکه خودم بدانم میان سایه های سبزپوش دیگر به عقب دویده بودم.

کنار قطعه ی 257 زمین خالی دیگری بود پر از قبرهای خالی. نیروهای ضد شورش (شورش در قبرستان؟) از روی آنها رد میشدند و به سمت ما یا به سمت دیگر میرفتند. مژگان میگفت"چه تصویر هجوی" ... فکر میکردم که به دنیای دیگری تعلق دارند و خیلی از ما دورند. و حالا زمان بین مرگ و زندگی را روی قبرهای خودشان طی میکنند.... اما زود به دنیای کشتن و نمردن بازمیگشتند.

دیگر داشت غروب میشد. خیلی کم شده بودیم. بله. باید میرفتیم. دیگر خیمه ها را آتش زده بودند. گلو را میسوزاند. ... این شمرها هم نمیرفتند لباسشان را عوض کنند، برگردند و میان جمعیت گریه کنند. کشته بودند، بالای سرشان ایستاده بودند و سرخوشانه نگاهمان میکردند ومیخندیدند.

رادیو آهنگ فیلم بیل را بکش را پخش میکرد.کنار پنجره نشسته بودم و مناظر اطراف را به چشمانم گره میزدم. بی فایده بود. چیزی نمیدیدم. تصاویر یک ساعت قبل به چشمانم میخ شده بود. به همراه سوت بی پایان.

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 19:26 توسط اروس |

صدایش خیلی هوس برانگیز بود. باران یکهو شدید شده بود ، مانند سیل. نتوانستم خودم را کنترل کنم . رفتم بیرون ، در چند دقیقه کاملا خیس شدم. رفته بودم زیر سقف شیروانی سالن، آنجا باران درشت تر از همه جا روی سرم می ریخت. انگار رفته بودم زیر دوش..

قبل ترش وقتی که خیلی تند نمی بارید، جلوی در سالن ایستاده بودم. بند که می آمد میرفتم داخل و با نم نم اش دوباره برمیگشتم. هر بار درست درتنها جایی می ایستادم که میشد او را دید. تنها جایی می توانست من را ببیند. بین ما دو در شیشه ای بود. اولی ورودی، دومی خروجی. و اگر از سمت او حساب کنم، اولی خروجی و دومی ورودی! سالن بین ما بود.همدیگر را می دیدیم از دور. داشت خیس میشد.

بعد که باران شدیدتر شد ،رفتم زیر دوش. از در شیشه ای دوم وارد شد و از اولی خارج. به من رسیده بود. نگاهم میکرد و سرش را تکان میداد. انگار میخواست بگوید "این چه بارانی ست" . انگار زیر لب گفته باشد " ت ت ت "….. آب از سر و صورتم می ریخت. گفــــــت " مواظب باش سرما میخوریا" … خندیدم، به بالا اشاره کردم و گفتم "مثل دوش می مونه".

کلمات مانند حباب از دهانم خارج شدند.قبل از آنکه بشنود،ترکیدند. دلم می خواست از او بخواهم بیاید زیر شیروانی. دلم میخواست آنطور، مثل من ، خیس شود. اما رفت.

همیشه دلم میخواست حرفی بزنم،نمی توانستم و او می رفت.

در خیسی تنها مانده بودم. تصویرش را بارها مرور کردم. بارانی را که روی سرش می ریخت.، قطراتی که از صورتش می چکید، لبخندش و آنطور که گفت "مواظب باش، سرما میخوریا" ، مکثش، نگاهش و آن حالتی که با آن رفت.

باران بند آمده بود. دیگر وقت آن بود که بلرزم. کنار شوفاژ ایستاده بودم. الف بیرون بود. از پشت در دیده بودم که آنجا نشسته است. هر کس می آمد، یا می رفت،در را نمی بست. سردم میشد. اما بیشتر بهانه بود،تا بروم، در را ببندم و ببینم که هنوز هم آنجاست یا نه. می خواستم ببیند که من هم هنوز آنجایم. میدانم نگاهم می کرد.

در باز شد. سرم را برگرداندم. الف بود (از ورودی خودش آمده بود). هنوز داخل نیامده بود. رو به رو را نگاه می کرد، و همان طور که هنوز داشت با دستانش در را هل می داد، گفت "چی شد، حالا سرد شد ها؟" . انگار چیزی در دلم آب شد. چکیدنش را احساس کردم. به سمت در بعدی رفت.لبخند زدم و تنها گفتم "کاپشنم هم خیلی خیس شده". انگارمیخواستم بگویم "واقعا سرد است" . آن روزها نمی توانستم حرف بزنم. زبان و دهانم قفل میشد.دلم میخواست از او بخواهم که لباسش را اگر نمی پوشد ـــ نپوشیده بود ــــ به من دهد. دلم می خواست به لباسش،به آنچه مال او بود، با او بود، دست بزنم. اما نتوانستم. رفت. تمام تنم بی حس شده بود. نه از سرما، از او.

 

دوستش داشتم؟ آن موقع نمیدانستم که چیست.

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:43 توسط اروس |